عبد الرزاق اللاهيجي

46

ديوان فياض لاهيجى ( فارسى )

محل فيض درش همچو عرصهء عرفات * مكان نور جنابش چو وادى ايمن ( 1 ) جناب اوست نهال حيات را بستان * ضمير اوست گل آفتاب را گلشن به شكل دايره باشد گر امتداد زمان * قباى قدر ترا نيست دورهء دامن بيان قدر تو مستغنيست از تقرير * صفاى ذات تو بالاترست از گفتن ز خط حكم تو حكم قضا نپيچد سر * ز طوق امر تو گردون نمىكشد گردن ز لاف تو به خطاى خود اعتراف كنند * ز عطر نافهء خُلق تو آهوان ختن شكستِ شيشه درستى نمىپذيرد ليك * دل شكسته ز لطف تو مىتوان بستن به ياد حفظ تو نبود عجب اگر نشود * به زور گوهر شبنم شكسته در هاون رسن ز رشتهء جانش فتد به گردن وى * به دار خصم ترا گر شود گسسته رسن تنى كه تربيت از خاك درگه تو نيافت * به زندگى بود اندر برش لباس كفن نه بر اطاعت امر تو گر رود گردون * پيَش ببُر كمرش قطع كن سرش بشكن به سنگريزهء شهر جلال و شوكت تو * هزار رشك برد لؤلئى ديار عدن ز ضبط عدل جهان‌پرور تو خوبان را * ستيزه از مژه دورست و تلخى از گفتن به عهد عدل تو از بيم قهر نتواند * كه بىاجازت دربان رود صبا به چمن به ياد خاطر آيينه مشرب تو توان * ز لوح سينهء عشاق گرد غم رُفتن اگر تصور لطفت كند عجب نبود * كه همچو كوه ببالد به خويشتن ارزن نسيم لطف تو بر دوزخ ار وزد شايد * كه دوزخى ز عذاب ابد شود ايمن اگر غناى تو قسمت كنند بر عالم * سزد كه مور تغافل زند به صد خرمن ز راست‌جويى عدلت كه در زمانه پُرست * عجب بود اگر افتد به زلف يار شكن ز بهر نسخهء معجونت در مطب قضا * ز انجمست جواهر ز آسمان هاون اگر ز شعلهء رايت به دل فتد شررى * چو آفتاب شود داغ سينه‌ام روشن اگر به دشمن خود صلح كرده‌اى چه عجب * كه عادتست به لقمه دهان سگ بستن شهيد زهر تو گشتى ولى ز يكرنگى * حيات هر دو جهان گشته زهر مار به من خدايگانا دارم حكايتى به زبان * ز عرض حال كه خود هست در برت روشن چو روشنست به پيشت نهفتنش اولى * كه شاه خود داند رسم بنده پروردن مرا چو لطف تو باشد شكايت از كه كنم * مرا چو كوى تو باشد كجا كنم مسكن ز نارسايى بختم به روى هم گرهست * ز سينه تا به زبانم هزار گونه سخن شكايت از فلك دون نمىتوانم كرد * و گرنه دارم ازو صد شكايت از هر فن فلك كه عادت او جهل‌پروريست مدام * به اهل فضل نسازد على الخصوص به من به اهل فضل نپرداخت بس كه گشت فلك * مدام در پى تحصيل كامِ هر كودن